در خدمت و خیانت دسته بندی - بخش اول دسته بندی پدیده های طیفی


ما برای فهم و انتقال مفاهیم ناچاریم همه چیز را دسته‌بندی کنیم، از جمله آدم‌ها را. پس دسته‌هایی از آدم‌ها در ذهن ما شکل می‌گیرند و برچسبی می‌خورند، و بعد از آن دیگر تمام اعضای آن دسته به حق یا با اجحاف با آن برچسب شناخته می‌شوند*. این اما ساده‌سازی طبیعتِ پیچیده است. ما داریم با این کار از پیچیدگیِ دنیا می‌کاهیم. نخستین خیانتِ دسته‌بندی دانه‌درشت خرد کردنِ دنیاست. ما با دسته‌بندی جمع بزرگی را که بر یک طیف سوارند در دو-سه دسته‌ی محدود می‌چپانیم و اغلب از تفاوت‌های درون‌دسته‌ای غافل می‌مانیم. فرض کنید اعداد یک تا صد را به سه دسته تقسیم کنیم، به هر عددی بین ۱ تا ۳۳ بگوییم ۱۶، به هرکدام بین ۳۴ تا ۶۶ بگوییم ۵۰ و به هرکدام بین ۶۷ تا ۱۰۰ بگوییم ۸۳! (شکل زیر را ببینید) یا مثلاً پیوستار نامحدود رنگ‌های رنگین‌کمان را به شش رنگِ جعبه‌ی کوچک مدادرنگی خلاصه کنیم. این برای حرف زدن از دنیا نه تنها اشکالی ندارد بلکه ضروری‌ست. ما مجبوریم ادراک نامحدودمان از دنیا را در ظرف کلمات محدود بریزیم تا بتوانیم به دیگری تحویلش دهیم. اشکال آنجاست که کلمات می‌شوند همه‌چیزمان. آن‌جا که این دسته‌بندی و ساده‌سازی را با حقیقتِ بسیار پیچیده‌تر اشتباه می‌گیریم. آن‌جا که چشممان، چون زبان گفته شش رنگ، رنگ‌های دیگر رنگین‌کمان را نمی‌بیند. گویی همه‌چیز یا بنفش است، یا آبی، یا…

تقلیل دادن پدیده‌های پیچیده به تعاریف محدود به خودی خود ایرادی ندارد، اصلاً اساس دانش است. روانشناسی را در نظر بگیرید. آنچه روانشناسی سعی در توضیحش دارد ورای حد تقریر است، پس اگر‌ قرار است چیزی شرح داده شود باید تقلیل بیاید. ایراد آنجا پیدا می‌شود که ما (چه مخاطب، چه گاه حتی خود روانشناس) تقلیل را باور می‌کنیم. حواسمان نیست که هیچ آدمی به تمامی در دسته‌بندی‌های ما جا نمی‌افتد.

مادری را در نظر بگیرید که جایی می‌شنود یا می‌خواند: «مادران بر سه قسمند: مادرِ توانمند که نیاز و ناکامی و گریه‌های نوزادش را در بر می‌گیرد، مادرِ غایب که بی‌اعتنایی می‌کند، و مادرِ تخریبگر که بی‌قراری را مجازات می‌کند». شنونده، که معمولاً مستاصلانه به دنبال یافتن توضیحی بر دنیای خویش است، احتمالاً می‌کوشد خود را، مادرش را، دوستش را، و هر مادر دیگری را در یکی از این دسته‌ها فرو کند. او می‌پرسد «من کدام مادرم؟» باید پاسخ داد قطعا هیچ‌کدام! این‌ها تعاریف برساخته‌ی ریاضی‌اند، شبیه‌سازی حقیقتند، ریختن بحرند در کوزه. این دسته‌بندی‌ها توضیح رفتارها هستند نه آدم‌ها. هر والدی در هر شرایطی حدی از توانِ در بر گرفتنِ بیقراری کودکش دارد. باید نه در دسته ها بلکه جایی بر روی پیوستار به دنبال جایگاه خود باشیم. تازه در آن حال هم باز داریم یک پدیده پویا را ساده سازی می کنیم. از آن وجهِ خیانت دسته بندی ها در یادداشت بعدی خواهم نوشت.










* در اینجا مقصود من از برچسب زدن، استریوتایپ کردن نیست. استریوتایپ کردن یعنی پیش‌داوری در مورد افراد بر اساس گروه یا جامعه‌ای که به آن تعلق دارند، یعنی وقتی ذهن ما کلیت یک انسان را با همه‌ی وجوه بی‌شمارش در یک خصلت بارز خلاصه میکند، مثلا وقتی آدم‌ها به طبقه‌ی اجتماعی‌شان یا اختلال روانیشان یا هویت جنسی‌شان یا به هر دسته‌ی دیگری تقلیل داده می‌شوند. انگار چراغ‌های خانه را خاموش کنی و یک اسپات‌لایت یا یک چراغ مطالعه روشن کنی. چه میبینی از خانه؟ آنجا قصه همان قصه‌ی فیل در تاریکی مولاناست. اما مقصود من از دسته‌بندی و برچسب زدن در این نوشتار لزوما خلاصه کردن مفهوم چندوجهی انسان به یکی از وجوهش و بی‌توجهی به وجوه دیگر نیست. منظورم دانه‌درشت خرد کردنِ دنیاست.


Comments